![]() |
![]() |
|
| اینجا را به عشــــق شمــا ادامــه میدهـــم |
|
یه عاشقم , یه عاشق , عاشق سر سپرده
بیا به دیدن من , تا عاشقت نمرده توی زندگی تویی دار و ندارم , می ریزم به پای تو هر چی که دارم همه هستی من یه قلب ساده ست , که اونم برای تو هدیه میارم من یه سوالم , تو برام جوابی تشنه خوابم , تو حریر خوابی ماهی افتاده به خاکم به خاک تو چشمه پاک و زلال آبی هر چه بودم , هرچه هستم , باتو بودم با تو هستم گرچه در چشم جماعت , کوچه گردی بت پرستم عشق پاکت چون شقایق در دل من ریشه بسته ای که با جام لبانت توبه می را شکستم من یه سوالم , تو برام جوابی تشنه خوابم , تو حریر خوابی ماهی افتاده به خاکم به خاک تو چشمه پاک و زلال آبی عشق تو جاری شده , تو رگام بجای خون آخه راه شادی رو , تو به من دادی نشون
برای دانلود آهنگ روی لینک زیر کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 فروردین1390ساعت 4:19 PM توسط کمال |
|
|
گل مریم سر راه تو پرپر کردم
ندانستم قسمهای تو باور کردم گل مریم سر را تو پرپر کردم ندانستم قسمهای تو باور کردم بیادم بیادم آید آن شب در سکوت صحرا توبودی و منو مهتابو عطر گلها رها بود زغمها دل ما متن ترانه و آهنگ از سایت ایران ترانه رفتیو شد فنا آن رویا دردلم شد بی تو هنگامه برپا درانتظارت عمرم هدر شد نفرین براین رویا گل مریم سر را تو پرپر کردم ندانستم قسمهای تو باور کردم گل مریم سر را تو پرپر کردم ندانستم قسمهای تو باور کردم برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 فروردین1390ساعت 1:36 PM توسط کمال |
|
|
مزار ای مرد قایقران
تو این دریایه نا آرام بمیرم من دلم در سینه می لرزه تو میدونی تو این بندر اسیرم من پناهم ده که بال و پر بگیرم من نجاتم ده که از تنهای سیرم من ببر بر او پیامم را بگو صیاد ماهی گیر نشانم را بگو امشب به دلدارم پرستویه دلم را در قفس نگذار بیا با آخرین دیدار غریقی را تو عمره جاودان بسپار (چه شبهای نشستم تا سحر بیدار تا باز آئی که محتاج توام بسیار صدایه بوسه امواج یه آهنگ غم انگیز از جدایهاست تو این دریایه نا آرام چراغ آسمان تاریک و ناپیداست تو گوش من فقط فریاد ماهی هاست برای دانلود آهنگ روی لینک زیر کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 فروردین1390ساعت 9:2 PM توسط کمال |
|
|
اولین بار بود که دیدمش همراه مادرش درست یادمه توی همون بازارچه سر پوشیده بود یک مانتوی کوتاه پوشیده بود و سینه هایش طوری برجسته بود که ادم نمیتونست چشم ازش بردارد ، منم توی همون مغازه بودم که اون اونجا بود کاملاً اتفاقی بود که دستم به سینه اش خورد باور کنید من اصلاً منظوری نداشتم فقط میخواستم که از کنارش رد بشم ولی دستم به سینه اش خورد و اون چنان با خشم به من نگاه کرد که نزدیک بود زهر ترک بشم ، نتونستم هیچ حرفی بزنم فقط با عجله دورشدم و دورشدم و حتی جرأت نکردم رویم را برگردانم چند روزی از این اتفاق گزشته بود من که داشتم صبح زود پیاده به سرکار میرفتم یهو یک دختر را دیدم اصلاً پاک آن اتفاق را فراموش کرده بودم که رو در روی همون دختر قرار گرتم که همون روز دستم به سینه اش خورده بود ، نا نا باورکنید من اصلاً به جا نیاوردم فقط فکر میکردم این دختر به نظرم اشناست ولی هرچه به مغزم فشار آوردم نتونستم بفهمم که چ چطور این دختر به نظرم آشناست ، و قتی به یک متری من رسید بی اختیار بهش سلام دادم در جوب چشمانشرا دروند و آنچنان غضب ناک به من نگاه کرد که در همون لحظه یادم اومد که این همون دختره است و با خشم به من گفت : تو خجالت نمیکشی که توی بازار اون روز اینجوری خودت را به من زدی ؟ تو خدت خواهر مادر نداری ؟ این کار تو شاید یک لذت گذرا را داشته باشد ولی این کار تو تورا مانند یک انسان ابله و بیشرف جلوی چشم من و امسال من ترسیم میکنه تو خجالت نمیکمشی ؟ اصلاً اون روز بخاطر آبری خودم و این که همراه مادرم بودم چیزی نگفتم وگرنه با همین کفشهائی که توی پامه سرت را خون آلود میکردم آلانم فکر کردی که من از اون دخترای بی همه چیزم ؟ دنبالم میکنی و با پر روئی تمام سلام میکنی و میخوای با من ارطباط برقرار کنی ؟ ، در حالی که من نمیدنستم چ جوری از خود دفاع کنم و بهشبگویم اون منو اشتباهی گرفته و صورت تفاهم رخ داده است باخشم تمام ادامه داد : وای به حالت وای به حالت اگه یک دفعه فقط یک دفعه دگه مزاحم من بشی ، هر جور بود با صدای لرزان به زبان اومدم و بهش گفتم خانم اجازه بدید اجازه بدید لطفاً تا منم چیزی بگم ، خشمش بیشتر شد و با خشم تمام رویش را بر گردان و همیطور که داشت از من دور میشد گفت چ پر رو وای ی ی چ پر رو و ....راهش را گرفت و رفت و نذاشت حتی یک کلامهم من بگویم ، بازهم زمان گذشت شاید یک ماه یا شاید چهل روز از این ماجرا میگذشت که منپاک اینرا نیز فراموش کردم و یک روز که من توی پارک روی یک نمیکت در یکی از کوشه های ینمیکت نشسته بودم و مشغول خواندن کتابی بودم یهو دیدم که یک دختر اومد و و در اون یکی گوشه نمیمکتی که من نشسته بودم نشست باورم نمیشد خودشه این همون دختره است فوراً شناختمش و اونهم تا به من نگاه کرد منو شناخت و تا منو شناخت و باز از نیش زبانش صرف نظر نکرد و گفت : کسانی مثل توهم کتاب میخونن ؟! ولی به نظر من کتاب مقدس تر از اینه که کسانی مانند تو آنرا بخونن !منم اروم گفتم خانم من نمیدونم چرا تو همیشه سر راهم سبز میشوید و بدان من از اون ادما نیستم که تو در مورد من فکر میکنی تو اون روزهم نگذاشتی که من حتی یک کلیمه هم حرف بزنم و خودت هرچه تونستی سر بارم کردی و بدونه این که یک کلام هم به حرف من گوش کنی منو با خشم بدرقه کردی اما راستش را بخواهید برخورد اون روز من باتو توی بازاچه کاملاً اتفاقی بود و من نمیخواستم که به تو بر بخورم ولی تو کاملاً در مورد من بد قضاوت کردی و بدان که این وصله ها به من نمیچسپه و بلند شدم که بروم که باز با یک جور تمسخر به من گفت : من سر راه تو سبز میشوم یا تو ؟ اره فرار کن بایدهم فرار کنی زیرا تو اگه منظوری ندشتی فرار نمیکردی ومیدانم که تو در مورد من تحقیق کردی و فهمیدی که من امروز به اینجا میام و برای همین قبل از من به اینجا اومدی تا باز مزاحم من بشی اون روزهم از خودت دفاع نکردی چون نمیتونستی و میدانستی که دست زدن به ناموس مردم چ حماقت بزرگیه و میخوای با این کارها منو به اون راه بکشی ؟ اما این یکی رو کور خوندی .. منم گفتم : مگه تو فرصت دادی که من یک کلام هم بگویم ؟ ویا تو یک کلام از حرفم را گوش کردی ؟اینبار اروم تر گفت : خوب بشین تا الان گوش کنم بگو ببینم یعنی تو نمیخواستی که دستت را به سینه من بزنی ؟بیدرنگ جواب دادم نا والله من اصلاً مثل از اون ادمای هرزه نیستم که تو فکر میکنی والله باالله نخواستم و کاملاً اتفاقی بود و آهسته تر و با کرشمه ای که سرا پایم را لرزاند گفت : و اگر من بخوام چی باز نمیخوای که دست به .......بزنی ؟ نفسم داشت بند میومد خدایا این چی داره میگه نکنه داره منو وادار میکنه که اعتراف کنم و بگم که من اون روز عمداً این کاررا کردم نا نا من از اون زرنگ ترم که او فکر میکنه و جواب دادم و گفتم : خدتی من نخواستم و نمیخواهم و توهم نمیتونی منو به اعتراف وا دارکنی در حالی که حقیقت اینه که اون برخورد کاملاً اتفاقی بود و تمام من میروم ، در حالی که بلند شدم تا بروم امرانه گفت : بشین من میدونم و باور کردم که تو اون روز اتفاقی به من برخوردی ولی و چون تورا یک پسر خوب دیدم و مطمئن شدم که تو اون روز عمداً اون کار را نکردی من ازت خوشم اومده و میخوام که باتو بیشتر آشنا بشم و درست در همین موقه بود که مئمورین اومدن ومارا دست گیر کردن و به منکرات بوردن وقتی رسیدیم اونجا بد از چند ساعت شروع کردن به بازجوئی ازمون و در بازجوئی اون اظهار کرد که من و اون هم دیگر را دوست داریم و عاشق همین و قصد ازدواج داریم در حالی که من از همه چیز بیخبر بودم و در ادامه گفت که اون ( اشاره به سوی من ) بارها با من آمیزش کرده و الان من دوشیزگیم را از دست داده ام و پشیمانهم نیستم زیرا عاشقش هستم و برای این که اثبات کنیم کسی نمیتونه مانع از ازدواج ما شود تصمیم گرفتیم که این کار را بکنیم و ادامه داد و ملتمصانه میگفت خواهش میکنم تا مادر پدرمون نفهمیده که ما این کار را انجام داده ام مارا به عقد هم دیگه در بیاورید زیرا ما همدیگر را دوست داریم و کمکمون کنید تا به هم برسیم چون والدینمون نمیزارن و مانع از ازدواج ما میشوند و ....و در اینجا من اعتراض کردم و همه حرفهایش را رد کردم و حقیقت را گفتم ولی باز کو گوش شنوا تا اومدم حقیقت را به اثبات برسونم یازده ماه و دوازده روز طول کشید ، اره واقاً این همه وقت طول کشید و الان بعد از یازده ماه و دوازده روز من از زندان اومدم بیرون وبعد از این که مئمورین بعد از یازده ماه و دوازده روز براشون اثبات شد که اون دختره تن فروش بوده و خواسته کلاه سر من بزاره بعداً مرا ازاد کردن اره من دلم خواست باز روی همین نیمکت بنشینم اره درست مثل همون وقتی که مارا از اینجا به منکرات بوردن و الان من بعد یازده ماه و دوازده روز قبل از این که به جائی دگه سر بزنم به سر جایم برگشتم و باز روی همون نیمکت نشستم ، در این لحظه یک دفعه دیدم که یک دختر اومد و باز روی همون گوشه دگر صندلی نشست ای خدای من خودشه خود خودشه این همون دختره ست وای خدای من خود خودشه . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 1:44 PM توسط کمال |
|
|
پسر بستنی فروش و عشق سه ساله اش یکی از روزهای تابستان بود سخت مشغول بودم اخه یه دنیا طلب بستنی داشتم 1000 عدد باید همه شونرا از دستگاه به داخل ضرف مخصوص میریختم و تا دو ساعت باید اماده شون میکرم ، تا سر بلند کردم دیدم یکی با یه صدای نازک گفت : اقا لطفاً یه بستنی بدید منم بدونه توجه به صداش بستی را در ضرف ریختم و بسویش گرفتم گفتم : بفرما تا که چشمم بهش افتاد مثل این که یک رعد به من زد حس غریبی به من دست داد و تنم به لرزه در اومد و بعد پولش را به طرفم گرفت و گفت : بفرما منم بااصرار گفتم قابل نداره مهمان من باش خواهش میکنم اینقد غیر عادی بهش تعارف کردم که انگار اون احساس مرا فهمید و پولش راد ورفت تا از نظرم دورشد بهش نگاه کردم ، و بعد تصمیم به موندن در همونجا گرتم و از تصمیمم قبلیم صرف نظر کردم اخه من با خدم قرار گذاشته بودم که چند روز بعد انجارا ترک کنم و شغلم را عوض کنم ولی این دختره باعث شد من بمانم از همه چی گذشتم حتی یک کلیمه هم در مورد اضافه حقوق حرف نزدم ، روز بعد من همون دختره را دیدم با لباس مدرسه داشت به مدرسه میرفت از همسایه مغازمون سوال کردم که قبلاً این دختره را دیده ؟ در جواب گفت که من باپدرش دوستم و خونشون 500 متر بالاتر از اینجاست و حتی وقتی دید که عشق از چشمام برق میزنه گفت که حازره هر کاری را برایم بکنه تا اون عشقم مثمر ثمر بشه البته شماره تلفون خونه شونهم به من داد ، اخه اون موقه مبایل وجود نداشت حتی تلفنی که شماره را کشف میکنه نبود یادش بخیر وقتی بعدها این تلفنها اومد که شماره را کشف میکنه بهش میگفتن ( مزاحم یاب ) خلاصه سه سال گدشت من سه سال از بهترین دوران عمرم برای اشنای باهاش نقشه کشیدم سه سال هر روز سر راهش نشستم دقیقه و حتی ثانیهائی که اون میرفت به مدرسه و برمیگشت من یاداشت میکردم هر روز تا از راه ظاهر میشد طپشهای قلبم چند برابر میشد و دستانم مانند دستان پدر بزرگم میلرزید تا از چشمم محو میشد من اورا مینگریستم از صبح تا شب و از شب تا صبح کار من فکر کردن و نقشه کشیدن بود برای این که بهش بگویم من عاشقتم بارها خونشون زنگ زدم با این که خدش تلفن را برمیداشت نمیتونستم بهش بگم و لال مانی میگرفتم و تلفن را قطع میکردم بارها سر راهش قرار گرفتم تا بهش بگم که دوستش دارم اما از لال مانی و لرزیدن بدنم و موفق نبودنم در بزبان اوردن حتی یه حرف باز نقشه ام بر آب میشد سه سال همینجوی گذشت سه سال تمام همه دوستانم میدونستن که من چی میکشم ازشون کمک میخواستکم و اونها مرا راهنمائی میکردن و میگفتن کاری نداره فردا و قتی اون که به طرف مدرسه میرود با خونسردی بهش بگو خانم ببخشید یه چند لحظه و قتتون را به من میدی ؟ همین این که کاری نداره اون که نمیخوردتت مسلماً به حرفت گوش میده بعدش بگو که عاشقش هستی و میخوای با هاش رابطه عاشقونه داشته باشی همین دگه بقیش خود به خود حل میشود فوقش میگه که اون تورا نمیخواد دنیا که به آخر نمیرسه ، ولی این کاری که اونها ساده قلم داد میکردن برای من از کندن کوه دشوار تر بود ، سه سال همیطوری ادامه پیدا کرد در این سه سال 310 بار اون از من بستنی خرید یعنی تقریباً هر هفته دو بار بستنی خرید ، من دگه میدونستم در چ دقیقه و حتی در چ ثانیه ای به مدرسه میرود بعد در چ دقیقه ای برمیگرده در چ روزهائی به بازار میرود و و خرید میکنه چ ساعتی میرود و چ ساعتی برمیگرده من همه را میدونستم همه و همه و همه چیز در باره اش حتی من بخاطر این که به او بگویم که دوستش دارم هر کاری را انجام میدادم ، در این سه سال با پدرش دوست شدم با برادرش دوست شدم با عمویش دوست شدم و هر وقت با مادرش میومد که بستنی بخورند یا به خانه ببرند من با مادرش انچنان شوخی میکردم که با اونهم دوست شدم یعنی با همه و همه دوست شدم ولی و قتی با او میخواستم حتی یه حرف عادی بزنم شمرده شمرده حرف میزدم و یادمه اون بارها به من میخندید زیرا تقریباً میدونست که چی بر من میگزرد ، اما یک روز یک وقت غیره منتظره پیداش شد و اون در وقتی اومد که در آن موقع نباید می اومد اخه من همه وقتها را میدونستم که اون میومد و بستنی میخرید و لی از این زیاد تعجب نکردم زیرا دید م مهمان دارن و مهمانهاشون یک زن و یک پسر تقریباً سی و دو ساله بودن و من شنیدم که اون از بستنی ما تعریف میکرد و میگفت که من نمیتونم هر هفته چند بار از این بستنی نخورم ، من با این تعریف او خیلی خوش وقت شدم و ان روز که شب شد من تا صبح نتونستم بخوابم و تصمیم گرفتم فردا هر جور شده بهش بگم که دوستش دارم شب و روز ندارم و هر اتفاقی که بیفته من بهش میگم اخه فردا ساعت 4:49 دقیقه اون میومد و بستنی میخرید چون پنج شنبه هم بود اون تنها میومد اخه پنج شنبه ها تنها میومد و بستنیرا به خونه میبرد و باید چند دقیقه ای صبر میکرد تا من برایش اماده اش کنم و من این وقت را مناسب دانستم تا این رازی که سه سال تمام مرا میخورد و میسوزاند بروز بدهم ، سر انجام صبح شد و بعد سه سال عقربهای ساعت رفت روی 4:49 دقیقه و اون پیداش شد من خیلی خوب تونستم خدم را کنترول کنم هیچ وقط اینقدر بر خد مسلط نبودم و از لرزش دستهام و لال مانی خبری نبود داشتم از خوشحالی سر به فلک سر میکشید با خد گفتم تمام این بار همه چیز مهیاست بعد سه سال من اینبار میتونم من موفق میشوم از بخت خوب من اون وقت اون تنها بود و هیچ مشتریئی در مغازه وجود نداشت بعد از سه سال همه چیز مهیاشد و اون سلام کرد منم گفتم : سلام گلم خیلی عالی گفتم اره من گفتم گلم دستام هم نه لرزید زبونمهم لال مانی نگرفت نفسهاهم کنترل کردم خیلی عالی بود با لبخند گفت : بازهم مثل همیشه خدت که میدونی ؟ بستنی بدید لطفاً ، منم گفتم بستنی چیه من جونمم بخوای بهت میدم راستی من خیلی وقته میخواستم یه چیز بهت بگم اما نمیدنم چی شد بعد سرم را خاراندم و ادامه دادم خلاصه مهم نیست که چی شد من بعداً که با تو دوست شدم برایت تعریف میکنم ، با تعجبی ساختگی گفت : که با من دوست شدی !؟ تو چی برام تعریف میکنی ؟! مگه قراره ما با هم دوست بشیم ؟! منم گفتم راستش سه سال تمام من برایت میسوزم و دگه کاسه صبرم لب ریز شد و الان میخوام صادقانه بهت بگم که من عاشقتم و از این به بعد باید این عشقم بر تو اشکار بشه و ازت میخوام که مرا بپزیری و من بهت قول میدم اگه مرا قبول کنی تا آخر عمرم عاشقت خواهم ماند چون من سه سال تمام برای این چند کلمه ای که الان برزبان اوردم سوختم و ساختم و تو از ان بی خبر بودی . در جوب اهی کشید و گفت : منم سه سال تمام منتظر این بودم که تو این حرفرا به من بگوئی و من مرتب سر وقتی که میدانستم بهترن وقت است و تو تنهائی برای خرد بستنی می اومدم و همیشه هم سر وقت اومدم تا این را از تو بشنوم ، بعدش دستش را بهم نشون داد که یک حلقه توش بود و گفت مرا امشب به عقد اون پسری در آوردن که دیروز همراه مادرش با من و مادرم بودن .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 شهریور1389ساعت 3:50 PM توسط کمال |
|
|
ایــن کــلام غــــم انگیــــز که هم برنده ست هم تیز همه چیز را تموم کــــــرد نموند از هیچی هیچ چیز
این قصه غم انگیـــــــــــز مثل کدو تو جالیـــــــــــــز که انرا بی آب کـــــــــردن بهارش شد پائیـــــــــــــــز این پایان غم انگیـــــــــــز این خزان این پـــاییــــــــز برگهای تنـم ریخــــــــــت عریان ماندم و تمیــــــــــز این آخــر غـــم انگـــــــــــز این توهین بیچیــــــــــــــز معمــائیســت بی جـواب حل نخواهــد شـــد هرگز این فغان غـــــم انگیـــــــز که نمیشنوند هرگـــــــــــز ناله ایست از گلویــــــــــم به همه میگـــه برخیـــــــز
این داســتان غم انگیـــــز حقیقتیســــت غــم انگیز حرفم را بــاور کنیـــــــــــــد دل نبندید هرگـــــــــــیــــــز |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 شهریور1389ساعت 2:47 PM توسط کمال |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1390 شهریور 1389 |
| پیوندها |
|
خاطرات یک دختر دانشجو ( پریزاد ) حرف دل ( مریم ) هــاواری نـــاخم ( خودم ) فور شیرد مچ دوستان خودرا بگیرید |
|
RSS
|